یکسال گذشت و چه زود! انگار دیروز بود. فرداشب یلداست. چیزی برای گفتن ندارم.الان رو برجک نشستم و مجبورم با گوشی آپ کنم! راستی یادم رفت بگم تو حراست عسلویه کار گیرم اومده! فرداشب مفصل تر توضیح میدم..... البته بیشتر برای خودم چون کسی حوصله خوندن اینارو نداره
این کیست که با این همه غم می خندد ؟
زخمی شده ... باز دم به دم می خندد
در مرگ چه رازی است که این کهنه درخت
با هر تبری که می زنم می خندد ؟!

سلام. فردا دارم می رم سربازی، یکم شهریوره، افتادم یزد، البته ده روز بیشتر اونجا نیستم، ولی خب همین ده روزم ده روزه،

هنوز لباس سربازی به تن نپوشیده
دیگر عطر خانه را نمی دهد
چه زود رنگ
بی تابی مادر می شود
در قامت پوتین ها
محکم راه می رودو
زیر لب
سوت می زند
به دور ها در آسمان
خیره می شود
تا در نقش بی خیالی
وجب
به وجب چمن نورسیده را
زیر پا له کند.
در زمستانی ترین روز خدا
سرما
بیداد می کند
باد در اتاق خالی سرک می کشد
از این همه تنهایی
سر
به شیشه می کوبد
در گوشه ای متروک
حتی کمانچه دلتنگ است...


زندگی یک بازی دردآور است
زندگی یک بازی بی آخر است
زندگی کردیم و اما باختیم
کاخ خود را روی دریا ساختیم
لمس باید کرد این اندوه را
بر کمر باید کشید این کوه را
زندگی را با همین غمها خوش است
با همین بیش و همین کم ها خوش است
باختیم و هیچ شاکی نیستیم
بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم

השם של אלוהים
بنام خدا
אבל אתה אומר את זה אלוהים
جز تو به که گویم خدا
אלוהים יעזור ל
کمکم کن خدا
ברחתי
فرار می کنم
סרקזם מאנשים
از طعنه های مردم
וגם ההגנה אתה יכול לקבל
و به سوی تو پناه می آورم


باورم کم کرده اند ای بهترین اما تو باور کن مرا
زورقی در موج دریا باش و ناگه یار و یاور کن مرا
سر بلند کن ، ماه من شو ، غرق حیرت کن مرا
عاشقم من پیش مردم درس عبرت کن مرا
دو چشم عاشقت دردی است که بر جان من افتادست
بنازم این قلندر را هنوز از پا نیافتادست
اگر عاشق کشی رسم و مرام خوبرویان است
بکش ما را بکش ما را که دائم عید قربانست
پریشان خاطر آن آواره در صحرای گیسویت
هزاران شب خراب افتاده در کنج سر مویت
من از سمت سپاه عشق بازان آمدم سویت
که بنویسم خجالت میکشد ماه از گل رویت


سلام، سرگیجه های همیشگی، خوب می شه، البته از کم خوابیه، طعم خون تو دهنم، شاید مال دندونا باشه، البته از حلقم جاری می شه، نمی دونم روزه رو باطل می کنه یا نه، به هر حال امروز زیاد رو به راه نیستم، ساعات پایانی دیروز هم کمکی بود جهت ناخوشی امروز من.

بازم تنگ غروبه، ای خدا دلم تنگه
هرجا که برم من، آسمون همون رنگه
ای آسمون کبود، مگه من چه بد کردم
که دلم زدام بلا نشود رها یکدم
دانی دلم چه خواهد، شهد از لبش چشیدن
از او به یک اشاره، از من به سر دویدن
ای آنکه در ره عشق، از جان و سر گذشتن
از کوچه تو دیشب با چشم تر گذشتم

سلام. کمی . . . البته بیشتر از کمی خسته ام. دیروز از شدت دندون درد، خوابم نبرد، سعی دارم
کمی بهتر بشم، ولی مگه می شه؟

_ هی پسر...!
_ چیه؟ شما؟
_ منو خوب می شناسی، خیلی خوب!
_خب حالا بگو چیکار داری؟
_ از چی خسته ای؟ اگه اینجور باشی بهت می گن زنده ای؟ یا داری خودی نشون می دی؟
_ کاش بهم می گفتن زنده ای، یا داری خودی نشون می دی!
_ باید بهتر بشی، این خستگی ها رو در نیاری،
_ ببین، من نمی دونم کی هستی، ولی می خوام اینو بدونی که اگه دست خودم بود، الان اینطوری نبودم،
_ چقدر ساده ای تو، خب مگه دست کیه؟
_ دست . . . دست . . . تقدیر. کاش می شد، اون چیزی شد که از اول تو ذهنته، یعنی خدا نمی خواد،
حکمت وزیدن باد، رقصاندن برگها نیست، امتحان ریشه هاست
اگه زندگی رو یه مشت افراد زوال پرست و سالوسی و ... اداره کنن، یعنی نتونی نقشی داشته باشی، اون موقع تو بدبختی، خسته می شی از همه چی،
_ شاید تو راست می گی،
_ . . .
خسته ام
پاهایم که هر ذره اش
از
عشق
شوق
و شور پرواز
آکنده است
از سنگینی
آویزه های
بی عشقی
بی شوری
حتی . . .
توان گام برداشتن را
از دست نهاده است

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن
گفته بودی دست بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن



